
روز دوم اقامتمان در تهران هم خیلی پربار بود. عصر به دیدار "هادی قابل" روحانی نواندیش رفتیم و دیدن ایشان پس از مدتها موجب خوشحالی ما بود. درباره اسلام شناسی حرفهای زیادی با هم داشتیم . درباره کتابها و تحقیقاتمان صحبت کردیم و نطراتمان در شناخت اسلام بسیار بهم نزدیک بود. از فعالیتهای بچه های اهواز تشکر کرد و قول داد در صورت مساعد بودن اوضاع٬برای سخنرانی در یک جمع محدود مثلا با موضوع روشنفکری دینی به اهواز بیاید.
بعد از آن به دیدار استاد ممیزی -مسن ترین عضو کانون- رفتیم. دیوان شعرش چاپ شده و از این بابت خیلی خوشحال شدیم. بحثهای زیادی در خصوص وضعیت جامعه مطرح شد. همه ما برای این اوضاع نگرانیم. معلوم نیست این اوضاع به کجا بینجامد. استاد ممیزی خیلی به جوانان امید داشت و کانون آینده نگری را قوی ترین تشکر کشور از لحاظ تفکر و اندیشه ورزی دانست. قرار است جلسه هماهنگی کانون آینده نگری تهران آخر هفته تشکیل شود.

دیشب پرواز راحتی به تهران داشتیم. امروز عصر منزل بهروز صفری بودیم و دیداری تازه کردیم. بحثهای مفصلی درباره اوضاع اجتماعی و فعالیتهای کانون مطرح شد و خیلی لذت بردیم. خانمش و برادرش هم بودند. قرار شد با همت بهروز٬ دیدارها و مصاحبه هایی با اساتید شاخص در مورد مسائل فرهنگی - اجتماعی برای نشریه داشته باشیم. تحلیلهایمان خیلی به هم نزدیک شده و در بیشتر موارد همداستان هستیم.
شب هم به دیدار کیانوش راد که تازه آزاد شده رفتیم. از همیشه سرحالتر و قبراق تر بود. عده ای از دوستانش هم بودند. کیانوش راد کلی درباره کانون برایشان صحبت کرد. جو فوق العاده صمیمی و خوبی بود. مصاحبت با کیانوش راد به آدم آرامش خاطر می دهد. تحلیلهای خوبی داشت و تاکید فراوانی بر میانه روی و پرهیز جوانان از حرکتهای رادیکال و سطحی داشت. بر ضرورت کارهای فرهنگی تاکید می کرد و میگفت کانون آینده نگری در جامعه جا افتاده و باید مسیری را در پیش بگیرد که تداوم آن که خیلی مهم است تضمین شود.
با هادی قابل هم که بتازگی آزاد شده گفتگوی تلفنی داشتم. فردا بعد از ظهر به دیدنش می رویم.
از اولین روز اقامتمان در تهران خیلی راضی هستم. امیدوارم برای کانون مثمر ثمر باشیم و با دست پر نزد بچه ها -مخصوصا خانم سلامی که برای کانون سنگ تمام میگذارد- برگردیم.
روز پرکاری بود و از آنجا که فردا شب به تهران می رویم٬ من و پریسا تمام وقتمان را برای تهیه نشریه شماره ۶۰ گذاشتیم و در ۱۶۰ صفحه به اتمام رسید و خستگی لذت بخشی در پی آن بود.
احمد سری زد و بحث و جدل بسیار خونینی در مورد مسائل ایدئوروژیک داشتیم! سفر آتی به تهران برای کانون بسیار پربار خواهد بود.
این دو روز بیشتر روی نشریه کانون و مقالات جدیدم کار کردم. این شماره (۶۰) که در بیاید٬ از لحاظ بار علمی بهترین نشریه مان تا امروز خواهد بود. کانون دارد به سمت تبدیل شدن به یک مرکز بزرگ پژوهش و تولید علم و اندیشه حرکت می کند٬ و تازه هنوز خیلی طرحها در این راستا دارم که اجرا نشده است. نقشه راه را ترسیم کرده ام و در اولین جلسه شورای مرکزی و دبیران کمیسیونها برای بچه ها تشریح می کنم.
سفرمان به تهران برای نیمه شب جمعه قطعی شد. خیلی از اساتید را قصد دارم ببینم و صحبت با ناشران برای چاپ چند کتابم و نشریه کانون از اهداف دیگر این سفر است. پریسا هم میخواهد در رابطه با ادامه تحصیل هردویمان در خارج از کشور با چند دانشگاه بین المللی مذاکره و پرس و جو کند. دلم برای دکتر پیمان و آقای ممیزی و دکتر فرشاد خیلی تنگ شده. دوست دارم حتما آنها را ببینم.
دیشب قراری با آقای مرعشی کارمند سابق مغازه خواهرم داشتیم و قرار شد که به عنوان مدیر اجرایی در کانون استخدام شود. جوان زرنگ و توانا و مطمئنی است و فکر میکنم با بودن او کارها نظم و نسق بیشتری بگیرد. از دوسه هفته دیگر کارش را شروع می کند. با احمد و محمد تا دیروقت مشغول مباحثه بودیم. امشب هم احمد آمد و یکمقدار به کارهای اجرایی پرداختیم و قدری هم بحث فلسفی و تاریخی کردیم. به این نتیجه مشترک رسیدیم که "تا احوال درونی انسانها درست نشود٬ دنیا درست نمی شود..."
چند روزی بخاطر مشغله نشد اینجا بنویسم. مهمترین خبر این چند روز، برگزاری انتخابات شورای مرکزی کانون در روز جمعه بود. تعداد کاندیداها دو برابر سال گذشته و نتایج آن عالی بود و همه منتخبین از افراد شایسته و فعال کانون بودند. 15 نفر عضو اصلی و 5 نفر علی البدل انتخاب شدند. منتخبین -بترتیب میزان رای- عبارت بودند از: رامین ناصح، پریسا رکنی، لیلا سلامی، سهیلا مرادی، سارا رکنی، مجتبی گهستونی، نادره ولی زاده، ملکه راجی، فهیمه رسایی، عزت شکرخدایی، رضا ایزدستا، محمد بختیار زاده، سپیده هدایت نیا، محمد برزکار، فرشید خدادادیان، مهندس فرامرز عنبران، مهندس حسین نجفی، جهانشاه حیدری، مهندس عسل هاشمی و فرحناز جامعی نژاد.
عمو رحیم عزیزم با خانمش از سفر حج برگشت و به دیدارش رفتیم. سیمای نورانی و روحانی پیدا کرده بود و بسیار لذت برده بود. ایشان که یک روشنفکر دینی است و عقاید و حالات عرفانی دارد و اولین استاد عرفان من در سالهای 74-75 بوده است، درباره این تجربه میگفت در زیارت کعبه قلب آدم زنده میشود، همانطور که مولانا میفرماید «مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم...» این تجربه را آدم در حج لمس میکند.
این چند روز را بیشتر به مطالعه و نوشتن گذراندم و مقاله مفصلی در نقد مقاله احمد نوشتم. دکتر پیمان تماس گرفتند و بسیار از کارهای کانون تمجید کردند و گفتند من همیشه نزد دوستان شما را بعنوان الگوی فعالیت مثال میزنم.
این چند شب با احمد، محمد و رضا ایزدستا محفلهایی از انس داشتیم.
عصر به دفتر رفتم و مراجع داشتیم. پرفسور امین مجلات سربداران و حافظ را برایمان فرستاده. در سربداران مقاله ای از من به چاپ رسیده و در مجله حافظ٬ نشریه آینده نگر را معرفی کرده اند.
احمد سری زد و بحثهای خونینی درباره هویت ملی و هویت انسانی داشتیم. بعد از سر زدن به پدر و مادرهایمان٬ سری به محمد زدیم و دقایقی صحبت کردیم. برای همکاری قلمی با نشریه قول داد و در انتخابات شورای مرکزی کانون هم کاندید میشود.
عصر احمد سری زد و مقالهای را که در نقد مقالهام نوشته بود برایم آورد. درباره مسائل کاری کلی بحث و تبادل نظر شد و توافقاتی حاصل شد. آقای الباجی و بختیارزاده هم آمدند و درباره برنامههای شعبه شوشتر کانون صحبتهای زیادی شد. چند نفر در شوشتر عضو شدهاند که یکی از آنها استاد دانشگاه و کارشناس ارشد برنامهریزی سیستمی است. فکر میکنم شعبه خوبی بشود و سعی من همیشه بر این بوده که به شهرستانها هم بهای لازم را بدهیم؛ چرا که بیشتر از شهرهای بزرگ نیاز به کار فرهنگی دارند.
ضمنا آقای الباجی و بختیار زاده در حال نوشتن کتابی درباره آینده نگری هستند که یک کار سنگین و تخصصی و همه جانبه است و بین دو تا سه سال برای نوشتن آن وقت در نظر گرفتهاند.
رضا کیانی زنگ زد و گفت امروز روز رحلت حضرت مولانا بود و یاد شما کردم. خوشحال شدم از اینکه مرا به عشق و ارادت نسبت به مولانا میشناسند! گرچه از رتبت ایشان فرسنگها دوریم...
مقالهای که در نقد مقاله احمد درباره عرفان و تصوف و جبر و اختیار نوشتم، بازتاب وسیعی پیدا کرده و چند تن از دوستان بر آن نقد نوشتهاند که برخی از آنها در وبسایت کانون هست. ظاهرا این موضوع ادامه دارد و باید ببینیم در روزهای آینده چه بازتابی پیدا میکند. دکتر تکمیل همایون متن مصاحبهای را که درباره زندگی و افکار خلیل ملکی با ایشان داشتیم ویرایش کرده و فرستادهاند. کار مفصل و جالبی شده. این گفتگو یکی از بهترین کارهای علمی کانون در حوزه پژوهشهای تاریخی بود که قرار است کارهای مشابه و مصاحبههایی با شخصیتهای قدیمی درباره تاریخ معاصر ایران ادامه پیدا کند. نشریه حدود 110 صفحهاش آماده شده و طی روزهای آینده که بچهها مقالاتشان را بدهند، زیر چاپ میرود.
بالاخره انتخابات شورای مرکزی را برای این جمعه (27 آذر) قطعی کردیم. خیلیها پیام فرستاده و کاندید شدهاند. پارسال اسقبال کمتری شد، اما فکر میکنم امسال انتخابات پرشوری بشود. قرار است یک مسئول روابط عمومی جدید هم برای کانون انتخاب کنیم و یکی از خانمهای تحصیلکرده و بسیار متشخص را برای اینکار در نظر گرفتهایم که مذاکرات اولیه انجام شده، و در روزهای آینده بعد از قطعی شدن مسئله، نام ایشان را اعلام میکنم. این انتخاب در کنار برگزاری انتخابات شورای مرکزی میتواند جوشش بیشتری در کانون بوجود آورد.
با عباس عبدی تلفنی صحبت داشتم. احتمالا برای دومین جمعه دیماه میآید. قصد بر اینست که بعد از انتخابات شورا، سمینارهای هفتگی را منظمتر برگزار کنیم.
خبر بدی هم به ما رسید که آقای جهانشاه حیدری (عضو شورای مرکزی کانون) برادر و مادرش در جاده تصادف کردهاند و برادر جوان ایشان متاسفانه درگذشته و مادرشان در بیمارستان است. از همه دوستان میخواهم برای بازیافت هرچه سریعتر سلامتی خانم حیدری دست به دعا بردارند. و از جهانشاه عزیز هم میخواهیم در غم خودشان ما را شریک بدانند. این خبر یکمقدار دیر به ما رسید و برای مراسم چهلم برادر آقای حیدری با دوستان کانون بطور دستجمعی شرکت میکنیم.

دیشب جشن تولدم برگزار شد. بسیاری از دوستان کانون آمده بودند. به همه خوش گذشت و من هم خستگی کارها از تنم بیرون رفت. پریسا واقعا زحمتهای زیادی برای این جشن کشیده بود. پدرم تهران بود و حضور نداشت. اما مادرم و پدر و مادر پریسا بودند. یکی از بهترین قسمتهای جشن، بریدن کیکی بود که پریسا سفارش داده بود طرح آرم کانون را روی آن بزنند. کادوها هم بسیار مناسب و همان چیزهایی بود که لازم داشتم. خدا را بخاطر گلهایی که در اطرافم هستند، شکر میکنم. گلهایی به نامهای پریسا، لیلا، سهیلا، احمد، محمد، رضا، ساسان، سعد، آرمین، مهسا، سینا و... خداوند این جمع صمیمی را پایدار نگه دارد.
مقالهای که مدتها روی آن کار میکردم با عنوان "آیا از نظر اسلام، غیر مسلمانان نجس هستند؟!" دیروز بصورت جزوهای منتشر شد. روی سایت کانون هم قرار داده شد و بسیاری هموطنان، از جمله یکی از هموطنان صبی (مندایی) پیام فرستاده اند و از آن تشکر کرده اند.
صبح امروز با قرار قبلی به دفتر رئیس جدید سازمان ملی جوانان خوزستان (آقای منتظر المهدی) رفتم تا هم کانون را معرفی کنم و هم با تفکر و دیدگاههای ایشان آشنا شوم. منتهی گفتند بیش از چند دقیقه نمیتوانند مرا ببینند! 5 دقیقه با ایشان صحبت کردم. بعد از آن هم بهمراه پریسا به دفتر رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اهواز که طی تماسی خواستار دیدن من شده بود (احتمالا برای همکاری) رفتم. قدری نشستیم، و گفتند که آقای چنانی برای جلسهای به مصلا رفته! این هم از میزان احترامی که برخی مسئولین برای NGOها قائلند. ولی Not Problem !
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم...
خوش، آن زمان که محفل عشّاق شاد بود
ما را انیس و یار، کیانوش راد بود
هر دم غمی به دل برسیدی ز روزگار
درمان دل، محبّت آن اوستاد بود
اسطوره تسامح و نرمیّ و حوصله
آماده شنیدن هر انتقاد بود
پر مهر بود قلبش و آکنده از صفا
عاری ز دشمنی و ز بغض و عناد بود
خاکیّ و پرتواضع و بی ادّعا ولی
دریای علم و دانش و فهم و سواد بود
با تفرقه مخالف و بیزار از نفاق
او را شعار، همدلی و اتّحاد بود
شد هفت هفته کاو بود اندر میان بند
این هفت بیت، هدیه به آن پاکزاد بود
رامین ناصح
16/9/88
دو روز پرماجرا و پرهیجان را پشت سر گذاشتیم. دیشب احمد و محمد و آرمین مهمانم بودند و شب شعری داشتیم که تا ساعت 7 صبح طول کشید. بحثها و صحبتهای زیادی مطرح شد و تصمیمات زیادی برای همکاری گرفته شد.
عصر امروز با پریسا و سارا در آسانسور گیر کردیم. هیچ کس در ساختمان نبود که به کمکمان بیاید و موبایلها هم آنتن نمیداد. حدود نیم ساعت گرفتار بودیم و بلاخره دکتر مقدم آمد و چند دقیقه بعد، مامورین آتش نشانی هم رسیدند و نجاتمان دادند. قبل از آمدن مامورین، دکتر مقدم از پشت در با ما صحبت میکرد تا حوصلهمان سر نرود، و میگفت: خداوند میخواهد این آینده نگرها را امتحان کند!... باران شدیدی آمده بود و تقریبا در خیابانها سیل جاری شده بود. مدتی هم در خیابان گرفتار بودیم.
دیروز با پرفسور امین گفتگوی تلفنی داشتم. گفت مقالهام در مجله سربداران چاپ شده. نامهای از مهندس میثمی هم رسید که کلی خوشحالمان کرد. بیانیه کانون درباره روز دانشجو امشب منتشر شد. در روزهای آینده کانون بسیار فعال و پرتکاپو خواهد بود و بعد از انتخابات شورای مرکزی، جلسات هفتگی با حضور اساتید پروازی از سر گرفته میشود.
من هم به نوبه خود، عید غدیر را به شیعیان تبریک میگویم و همچنین روز دانشجو را گرامی میدارم.
چند روزی بود که پریسا اصرار داشت هر دویمان برای ادامه تحصیل به خارج از کشور برویم. تا او دوره دکترای تاریخ خود را در 6 ماه بخواند. اما من مخالف بودم و میگفتم راضی هستم که تو بروی؛ اما من میخواهم اهواز بمانم و برای مردم شهر و کشورم کار کنم. اما از دیشب قانع شدم به پاس زحماتی که پریسا برای زندگیمان و برای کانون کشیده، تقریبا نیمی از مدتی را که او آنجاست، همراهش باشم. یعنی دو سفر 40 روزه داشته باشم، و در آنجا هم کارهایی برای کانون بکنیم. درباره کشوری که قرار است برویم هنوز تصمیم نگرفتهایم. پریسا روی انگلستان، مالزی، ارمنستان و تاجیکستان مطالعه کرده. شرایط سفر به انگلستان بسیار سخت است و مخارج آن بسیار گران. مالزی و ارمنستان هم زبان انگلیسی میخواهند و تنها تاجیکستان است که به زبان فارسی میشود درس خواند. اما آنجا هم مشکلات خاص خودش را دارد. بیشتر داریم روی مالزی فکر میکنیم. دانشگاههای اسلامی مختلفی را پیدا کردهایم که از طریق تحقیق و پژوهش مدرک میدهند. برای من که فرصت درس خواندن ندارم بسیار خوب است. اگر بتوانم کتابم را درباره تاریخ اسلام تمام کنم (که چند ماه بطور شبانه روزی وقت میبرد) فکر میکنم بشود در این زمینه موفق بود. در روزهای آینده پریسا خواندن زبان و من نوشتن کتابم را از سر میگیریم.
آشتی دیشب با احمد و توافقات امروز با پریسا، خیلی برایم خوشایند بود و هر دو بخاطر توافقاتی که شده خیلی خوشحال بودند. باید سعی کنیم در گروهی که تشکیل دادهایم، قدر هم را بدانیم و با حسن نیت و درک متقابل با همدیگر روبرو شویم. کانون روزهای خوبی در پیش دارد...
امروز یک اتفاق خوب افتاد و یک اتفاق بد.
اتفاق بد اینکه خانم احمدی مستخدم قدیمی منزل پدریام که مانند مادربزرگ مهربانی همه ما را زیر بالهای محبتش پرورانده بود، از دنیا رفت. او یه کانون هم آمده بود و خیلی از بچهها او را دیدهاند. خاطرات زیادی از دوران بچگی تا هم اکنون با او دارم. پیرزنی مومن و ساده و دوست داشتنی بود. امشب که به فرودگاه رفتیم تا از مادر استقبال کنیم، این خبر را از پدر شنیدم و شوکه شدم. اما حالا آرامترم.
و اتفاق خوب اینکه احمد عبدالحسینیان را بطور اتفاقی در خیابان دیدم و سوارش کردم و مدت زیادی با ماشین چرخ زدیم و صحبتها و درد دلهای زیادی کردیم که در نتیجه آن، راههایی برای همکاری باز شد و قول و قرارهایی گذاشته شد که طی روزهای آینده اعلام میکنم. با احمد از سال 79 همکار بودم و روابطمان فراز و نشیبهای زیادی داشته است. اما در سالهای اخیر پارهای مسائل باعث شد که قدری از هم رنجیده خاطر شویم و من هم در این میان بیتقصیر نبودم. اما با وجود کدورت و دلخوریها، باز هم با هم رفت و آمد میکردیم و این باعث تعجب دیگران شده. چیزی که سبب میشود از بودن با او لذت ببرم، یکی، اطلاعات وسیع و دریای بیکران علم و دانش اوست و من یکی از معدود کسانی هستم که از پرچانگیهایش خسته نمیشوم، و دیگری آرمانگرایی و انساندوستی عمیق که در وجودش جا افتاده و سعی میکند تمام اعمال و رفتارش را مطابق آن تنظیم کند و آنرا به دیگران هم تعلیم دهد. احمد از جوانانی است که قدرش کمتر دانسته شده، و البته خود او هم کاملا بیتقصیر نبوده. اما ما امشب به این نتیجه رسیدیم که قدر همدیگر را بدانیم. این دوستی دیرینه بیش از هر چیزی ارزش دارد و اگر سعی کنیم درک متقابلی داشته باشیم، میشود در کنار هم با رعایت یکسری ضوابط کار کرد. از حق نگذریم، احمد در دورههایی برای من علاوه بر دوست، یک معلم هم بود. مخصوصا در تاریخ، جامعه شناسی و فلسفه. در مقابل، من هم او را با عرفان و تاریخ اسلام آشنا کردم و میشود گفت ما دو نفر بیشترین تاثیر را روی هم گذاشتهایم.
نصف شب با پریسا و آرمین به پیاده روی رفتیم. شب خوبی بود و با پریسا درباره تشکیل «فراکسیونها» در کانون صحبت کردم و برایش درباره اینگونه زیرشاخهها و تاثیر و کارکرد متفاوتی که نسبت به کمیسیونها دارند، توضیح دادم. قبلا فراکسیون دانشجویی تشکیل و کارش را شروع کرده. قرار شد فراکسیون استادان و پژوهشگران را با ریاست خود پریسا راه بیاندازیم و از دوستانی که استاد دانشگاه یا کارشناس ارشد هستند یا اینکه پژوهشگر و صاحب تالیفاند، برای عضویت در آن دعوت کنیم. فراکسیونها معمولا بر اساس منافع مشترک شکل میگیرند. یعنی منافع صنفی، طبقاتی، عقیدتی و... من خیلی دوست دارم که فراکسیونهای عقیدتی هم داشته باشیم. مثل فراکسیون زرتشتیان، اهل سنت و... اما شرایط اجتماعیاش مهیا نیست. فعلا میتوانیم فراکسیونهایی بر اساس منافع مشترک صنفی و طبقاتی تشکیل دهیم. فکر میکنم در همین اول کار و به سادگی بشود فراکسیونهای استادان و پژوهشگران، دانشجویان، دانش آموزان، پزشکان و مهندسان را فعال کرد.
چند روزی است که بچههای اصلی کانون را ندیدهام و دلم برای آنها (بویژه خانم سلامی و حسین نجفی) تنگ شده است. این روزها چهار پنج روز پشت سر هم تعطیل است و خیلیها مسافرتند؛ به همین دلیل این جمعه برنامه نداریم. احتمالا جمعه بعد، انتخابات شورای مرکزی کانون را داشته باشیم.
تمام روز را در خانه بودم و به کارهای اینترنتی و مطالعه پرداختم. ضمنا کار تدوین جلد چهارم کتاب "دغدغههای انسان آینده نگر" را شروع کردهام. مجله چشم انداز ایران مطلبی را از من زده؛ همینطور روزنامه کارون مقالهام با عنوان "والدین آینده نگر" را چاپ کرده. با آقای شاه حسینی تلفنی صحبت کردم؛ از نشریه "ورزشکاران آینده نگر " خیلی خوششان آمده بود. فکرهایی درباره تاسیس یک مجتمع بزرگ علمی – فرهنگی به ذهنم رسید و با پریسا درباره آن کلی صحبت کردیم. موافق بود و هر دو امیدواریم از این طریق و با برنامهریزی دقیق و حمایت پدر و مادر شفیق و کمک اینهمه دوست و رفیق (!) بشود این مجموعه را به پویایی و درآمدزایی رساند. ما در مدیریت اقتصادی تاکنون چندان موفق نبودهایم. اما ناامید نیستم و میشود با استفاده از تجربیات گذشته، تفکر خلاق و وقت گذاشتن و پیشتکار و مدیریت زمان، به موفقیت رسید. اهمیت برنامه ریزی اقتصادی برایمان بسیار روشن شده و از آنجا که بحمد الله در کارهای دیگر موفق بودهایم، میشود به توفیق در این کار هم امیدوار بود.
به گفته یک استاد خودشناسی "هیچ اشکالی ندارد که برای خود قصری در آسمان بسازید. به شرط آنکه بعدا برای ساختن پایه های آن هم کوشش کنید." تبدیل کانون آینده نگری به یکی از مراکز فرهنگی تاثیرگذار بین المللی٬ هدفی است که همه ما برای ۲۰ تا ۳۰ سال آینده در ذهن داریم. این هدف٬ رویای زلال و شیرینی است و حتما تحقق پیدا می کند. زیرا:
شود آسان ز عشق کاری چند
که بود نزد عقل بس دشوار!
با خانم پورمناف مدیر انتشارات جادوی قلم صحبت کردم. کتاب دغدغه های ۳ برای اخذ مجوز ارسال شده و احتمالا تا آخر ماه چاپ میشود. چند روز پیش با خانم سلامی صحبت کردم که کتابی را هم با عنوان "آینده نگری و محیط زیست" تدوین کنیم و بیانیه های کمیسیون محیط زیست و مقالات و مصاحبه های اعضا را در آن جمع کنیم. که بسیار استقبال کرد.
عصر ایزدستا پیشم بود و رفتیم بیرون هم دوری در شهر زدیم و کلی درد دل کردیم. شب منزل پدر بودم و با پسردایی ام ساسان که دنداپزشک است و دارد از کرج به اهواز منتقل میشود٬ مفصلا درباره کانون بحث شد و علاقمند شد که در جلسات شرکت کند. یکمقدار برای مرور نشریات و کتابهای قدیمی کانون وقت گذاشتم. مرور شدن خاطرات بسیار مسرت بخش و دل انگیز بود.
بیشتر روز را به کارهای اینترنتی کانون گذراندم. امشب مهندس بهزاد مرادی از تهران آمده و میهمانم بود. درباره مسائل تاریخی بحثهای مفصلی شد. بهزاد که از سال 79 با ما همکاری داشته اما چند سالی بخاطر خدمت سربازی و همینطور دانشگاه، از ما دور بوده، دوباره میخواهد در کانون فعال شود و نامزدی خودش را برای انتخابات شورای مرکزی هم اعلام کرد. بعد از مشورت با دوستان، احتمال دارد این انتخابات را روز جمعه برگزار کنیم و از جمعه بعد، برنامههای هفتگی کانون با حضور اساتید پروازی به روال عادی برگردد. اگر دوستان در پرداختن حق عضویت کوتاهی نکنند، گامهایی بلند میشود برداشت.
مدتی است که سریال ویکتوریا را دنبال میکنم. برای رفع خستگی و آشنا شدن با فرهنگ کشورهای دیگر بد نیست. من هیچگاه با سریال دیدن موافق نبودهام. چون سریالها اکثرا محتوا ندارند و فقط بهدرد وقت گذرانی میخورند. اما سریال ویکتوریا مسائل و واقعیتهای اجتماعی را بازگو میکند. البته به دلایل چندگانه، این گمان را هم درباره کانال فارسی 1 دارم که میخواهد فرهنگ و آداب خاص غربی و سبک زندگی آنجا را در جامعه ایران گسترش دهد. و میشود گفت توانسته مخاطبان زیادی را جذب کند. به همین خاطر اگر وقت شد شاید طی روزهای آتی مقالهای درباره آن بنویسم.
فردا با "رادیو کردانه" در خصوص بحث اعتیاد مصاحبه دارم.
امشب فیلمی دیدم درباره نئو نازی های و جنایات آنها. بسیار تکان دهنده بود. روز بروز مصمم تر می شوم که تمام سرمایه و عمرم را برای ترویج هویت انسانی و معنوی و مبارزه با تعصبات و جزم اندیشی های ضد انسانی صرف کنم. سالهاست که به این نتیجه رسیده ام که تا تفکراتی مثل مذهب گرایی افراطی و ناسیونالیسم افراطی وجود دارد٬ جهان روی آرامش و امنیت نمی بیند و جامعه بشری به یک صلح پایدار دست نخواهد یافت.
از انتشارات جادوی قلم تماس گرفتند که مشکل کتاب "دغدغه های انسان آینده نگر" (جلد سوم) در کتابخانه ملی حل شده و به زودی منتشر میشود. مدتی است که کار کردن روی جلد چهارم آنرا شروع کرده ام.
به امید یگانگی نوع بشر.
خوشحالم که روز پرباری را سپری کردیم. عصر میهمان دکتر شریعتی بودیم و بحث و تبادل نظر شد. دوستان ایشان خیلی نسبت به فعالیتهای کانون خوشبین بودند. بعد به دفتر رفتیم و جلسه خیلی خوبی در مورد انتشار نشریه کمیسیون عرفان و خودشناسی برگزار شد. دوستان علاقمند آمده بودند و هیئت تحریریه تشکیل و درباره خط مشی نشریه مفصلا بحث شد. برای انتخاب اسم نشریه هم رای گیری مخفی کردیم و یکی از دو اسمی که من پیشنهاد داده بودم (تا دریا) به تصویب رسید. (برگرفته از شعر مولانا که میفرماید: ما ز بالاییم و بالا میرویم / ما ز دریاییم و دریا میرویم) سپس به منزل پدر رفتیم و محفلی دوستانه با آرمین و دوستانش داشتیم.
پریسا امروز بجای من که حال ندار بودم، به دفتر رفت تا به کارهای تعمیرات برسد. از او خیلی ممنونم. عصر احمد و آقای دلالی بهم سر زدند و صحبتهای زیادی شد. فردا عصر با دکتر شریعتی -معاون سابق استانداری- قرار دارم و بعد از آن، در کانون جلسه هماهنگی و سیاستگذاری نشریه کمیسیون عرفان و خودشناسی کانون را داریم. احتمالا کار خوبی درمیآید. خانم پورسینا که از اعضای فعال و باانگیزه کانون است، سردبیری این نشریه را بعهده گرفته، و نامش با مشورت جمعی انتخاب میشود. من هم نامهایی برای پیشنهاد دادن آماده کردهام. فیلم سخنرانی آقای شاه حسینی (در مراسم افتتاح کمیسیون تربیت بدنی) تقریبا آماده شده و احتمالا در دو سه روز آینده بصورت CD منتشر میشود.
این چند روز، مطلب آماده داشتم ولی بخاطر مشکلات فنی اینترنت نتوانستم در اینجا بگذارم. بحمد الله روزهایی عالی و فرح بخش بود. چند جلسه کوچک معارفه، هماهنگی و پژوهشی برگزار شد. شماره 6 نشریه آذرخش به چاپ رسید. با عباس عبدی صحبت داشتم. گفت برای جمعه آخر آذرماه می آید. با دکتر تکمیل همایون، دکتر فرشاد، هرمز ممیزی، دکتر پیمان و دکتر رئیس دانا و دیگران گفتگوی تلفنی داشتم. همه، مخصوصا دکتر پیمان خیلی محبت کردند و از کارهای کانون تمجید نمودند و قول همکاری دادند. دکتر روبرت آسریان -روانپزشک و مولف و مترجم- هم آمدنش قطعی شده٬ اما زمان آن دقیقا مشخص نشده. احتمالا دی دیماه.
دوستان خیلی پیگیر هستند و تماس میگیرند که جلسات سخنرانی هفتگی را با حضور اساتید پروازی برگزار کنیم. اما مشکلات مالی و عدم پرداخت مرتب حق عضویت از سوی دوستان٬ باعث شده در این دو هفته نتوانیم استادی از تهران دعوت کنیم. جلسات معمولی هست٬ اما پرداخت هزینه رفت و آمد و اسکان اساتید٬ بدون پرداخت مرتب حق عضویت از سوی اعضا یکمقدار مشکل است. در اولین جلسه این مسئله را طرح میکنم.
حتما اطلاع دارید که چند روز پیش، افراطیون، دکتر حبیب الله پیمان را در خیابان کتک زده و بشدت مجروح کردند. عکسی که از ایشان دیدم، خیلی مرا تکان داد. دکتر پیمان از فعالان بسیار قدیمی و اندیشمندی بسیار خوشفکر و عمیق است و من ارادت خاصی به ایشان دارم. این رباعی را درباره عکسی که در بالا از ایشان میبینید، سرودم:
استاد مرا زدند و خونین کردند
انبان گناه خویش، سنگین کردند
آنان که چنین خطای ننگین کردند
آیا خدمت به مذهب و دین کردند؟!
بالاخره بعد از چند شب فراغتی حاصل کردم که چند سطری در اینجا بنویسم. یکشنبه، جلسه پژوهشی کمیسیون تاریخ تشکیل شد. دیروز جلسه ای درباره برنامههای کمیسیون کارآفرینی در دفتر داشتیم. خانم رسایی رئیس کمیسیون اصفهان بود و نتوانست بیاید. دیشب هم احمد و ایزدستا پیشم بودند و تا دیروقت محفلی از انس داشتیم. امروز هم دوستان پیشم آمدند. آقای بختیار زاده پیشنهادات خیلی خوبی داشت. از جمله، راه اندازی شعبه کانون در شوشتر با مدیریت خود ایشان. از او و آفای الباجی دعوت کردم برای انتخابات شورای مرکزی کانون که جمعه آینده برگزار میشود، خودشان را کاندید کنند. انتخابات خوب و پرشوری خواهد بود. تعداد افراد فعالی که داوطلب عضویت در شورای مرکزی هستند، خیلی بیشتر از ظرفیت شوراست. اما بالاخره باید 15 نفر عضو اصلی و 5 نفر بعنوان عضو علی البدل انتخاب شوند. کسانی هم که انتخاب نشوند، میتوانند در جایگاه مدیریت کمیسیونها قرار بگیرند.
پریسا اصرار دارد سفری برویم. اما وقت نمیشود. شاید آخر آذر به تهران برویم برای ارتباط با اساتید بیشتر و دعوت از آنها در جلسات جمعهها. این روزها قدری هم روی کتابهایم کار کردم. کار به خوبی پیش میرود. "مصدق و مصدقیون" کاملا آماده شده و فردا آنرا برای آقای شاه حسینی میفرستم که برای انتشارش به یکی از ناشرین توصیه کند. دیوان شعر هم آماده شده و فقط مانده ویرایش نهایی. چاپ آنرا پرفسور امین (انتشارات دایره المعارف ایران شناسی) به عهده گرفته. "گفتآمدهایی در اسلام شناسی" را مدتهاست برای مهندس میثمی فرستادهام. در تماس اخیری که داشتم، گویا هنوز دارند روی آن مطالعه میکنند و برای مجوز نفرستادهاند. امید است که تا آخر سال چاپ شود. کتاب "بزم عارفان" هم دو سه روز دیگر روی پیشخوان کتابفروشیها میرود. "خاطرات و مطایبات" هم تا آخر سال تمام میشود.
دیروز جلسه هماهنگی کمیسیون آسیب شناسی اجتماعی در دفتر کانون برگزار شد. جلسه بسیار عالی و مفیدی بود و به هرکدام از اعضا، تحقیق در مورد یکی از آسیبهای اجتماعی را محول کردیم. درباره انتشار یک نشریه تخصصی با موضوع آسیبهای اجتماعی صحبت شد. قبلا ریاست این کمیسیون را کورش مهمدی بعهده داشت، اما از وقتی شاغل شد، فعالیتهایش ادامه پیدا نکرد. مهندس محسن سیدین را که از بچههای نسبتا قدیمی کانون و علاقهمند به مباحث اجتماعی است، به ریاست این کمیسیون برگزیدیم. قرار شد طی روزهای آینده، جلسات هماهنگی چند کمیسیون دیگر با هدف گسترش کارهای پژوهشی کانون برگزار شود و سپس تمام اعضای این کمیسیونها را جمع کنیم و یک سمینار آموزشی درباره روش تحقیق بگذاریم. احتمالا با دعوت از دکتر سعید مدنی.
دیشب تولد آرمین -داداشم- بود و در آن شرکت کردم. با دوستان نوجوانش خوش و بشها و بحثهای خیلی خوبی شد. بعد از آن، به منزل محمد رفتم. احمد هم آنجا بود و مثل همیشه غوغاسالاری میکرد!
با آقای شاه حسینی صحبتی تلفنی داشتم. بسیار ابراز لطف کردند.
امروز هم پریسا برای تدریس به خرمشهر رفت و من تمام روز را با کارهای نوشتاری گذراندم. فردا جلسه هماهنگی کمیسیون تاریخ برگزار میشود.
عمو رحیم دارد با خانمش به حج میرود. زنگ زدند و حداحافظی کردند. خیلی خوشحال شدم. عمویم آدم عارف مسلکی است که موجب آشنایی من و دوستانم با عرفان و اسلام راستین شد و خانم دکتر دلدار میگفت او از این جهت به گردنت حق پدری دارد. او در واقع بر کانون نیز حق پدری دارد چون همه ما بواسطه ایشان با این راه آشنا شدیم.
این روزها در حال کار کردن روی شماره 60 نشریه هستیم. عصر، همایش پالایش ذهن و روان به همت خانم پورلطفی و با همکاری اعضای کمیسیون روانشناسی در تالار فردوسی برگزار شد. بعد به منزل آمدیم. احمد آمد و قدری صحبت شد. ایزدستا هم آمد و مفصلا درباره مسائل مختلف صحبت کردیم. میخواهد مطالعات جدیاش را شروع کند. فردا صحبتی در جلسه پژوهشگران آسیبهای اجتماعی در دفتر کانون دارم. با ادیب برومند تلفنی صحبت داشتم. خیلی از نشریات کانون استقبال کرد. بحمد الله کارها خوب پیش میرود. انجام کارهای متفاوتی را در نظر داریم.
برنامه سخنرانی دکتر فریور٬ به دلایلی کنسل و به آینده موکول شد. به زودی٬ دکتر آسریان -روانشناس٬ نویسنده و مترجم- به دعوت کانون به اهواز می آید تا درباره نقش معنویت در زندگی جدید سخنرانی کند. فردا بعد از ظهر هم خانم مهناز پورلطفی عضو شورای مرکزی کانون که کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی خود را از هندوستان گرفته٬ درباره پالایش ذهن و روان٬ در تالار فردوسی سخنرانی خواهد داشت. بقیه بچه ها هم خیلی فعال شده اند و جلسات هماهنگی را از اول هفته آینده از سر می گیریم. اولین کارم در این زمینه٬ جمع کردن دانشجویان و دانش آموختگان رشته روانشناسی است که در کانون عضو هستند٬ تا یک نوع هماهنگی و همکاری٬ بخصوص در کارهای پزوهشی بینشان بوجود بیاید.
فعالیت دوستان آینده نگر در اینترنت خیلی زیاد شده و فعالیتها٬ بازتاب وسیعی در میان سایتها و وبلاگها داشته است.
بار دیگر٬ نوشتن سلسله مقالاتی را با موضوعات اجتماعی برای روزنامه کارون شروع کرده ام که احتمالا فردا اولینش چاپ میشود.
امروز عصر٬ احمد پیشم بود و حسابی غوغاسالاری کرد!

در چند روز اخیر، مشغله برگزاری مراسم سخنرانی آقای حسین شاه حسینی و پذیرایی از میهمانان مانع از این شد که در اینجا بنویسم. آقای شاه حسینی پنجشنبه شب آمد و با عدهای از دوستان در فرودگاه از ایشان استقبال کردیم. برای شام خانوادههایمان آمدند و با ایشان دیدار داشتند. بحثهای خیلی مفیدی مطرح شد. عصر جمعه، ایشان در جلسه افتتاحیه کمیسیون تربیت بدنی کانون سخنرانی کردند. در این جلسه، ابتدا من صحبت کردم و سپس حسین الباجی (که شرمند کرد و هدیههایی را به آقای شاه حسینی و من و پریسا اهدا کرد) و بعد، خانم نیام از دوستان بسیار فعال در عرصه ورزش صحبت کرد. و بعد آقای شاه حسینی (رئیس سازمان تربیت بدنی در دولت بازرگان) سخنرانی غرایی کرد که متن آن در وبلاگ کانون آمده است. شب هم تا دیروقت٬ دوستان در منزل و فرودگاه دور ایشان بودند.
دوست دارم یکبار درباره آقای شاه حسینی مفصلتر بنویسم. من در مرداد ماه 79 که فعالیت رسمیام را شروع کردم، برای گرفتن راهنمایی، پیش از هر استادی، به منزل ایشان رفتیم. آن زمان نوجوان بودم و کمرو. رویم نمیشد با اساتید تماس بگیرم. مادرم را مجبور کردم با خانم پوران فرخ زاد و پدرم را مجبور کردم با آقای شاه حسینی تماس بگیرد و با هم به منزل ایشان رفتیم. به همین خاطر، خاطره خوبی از آقای شاه حسینی دارم و همیشه ایشان در نظرم قابل احترام بوده است.
پریسا و بچههای کانون خیلی مشتاق هستند جلسات هفتگی را با اساتید پروازی ادامه دهیم؛ چون در هفتههای اخیر به آنها خیلی خوش گذشته. هفته آینده دکتر فریور روانشناس و مدیرمسئول مجله شادکامی و موفقیت قرار است بیاید. رونق فعالیتهای کانون و استقبال زیادی که دوستان میکنند، باعث دلگرمی ماست. محدودیتهای مالی هست، اما امیدوارم با کمک دوستان حل شود.
عصر، جلسه فراکسیون دانشجویی کانون در دفتر برگزار شد. افراد جدیدی آمده بودند و مخصوصا چند تن از خانمها خیلی مشتاق به فعالیت بودند. ما قبلا بصورت بی رویه عضوگیری میکردیم، اما اعضا در جلسات پراکندهای میآمدند و میرفتند با اهداف کانون آنطور که باید آشنا نمیشدند و به قول معروف، بیشتر آنها دوزاریشان نیفتاده! که NGO چه نوعی نهادی است. وظایفش چیست و چه اهدافی دارد، و اینکه NGOها نهادهای عام المنفعه هستند و کار در آنها رایگان است، و همچنین بطور خاص اهداف کانون آینده نگری در چه مواردی است و... لذا لازمست جلساتی بگذاریم و این مسائل را برای اعضا، بویژه اعضای جدید که آشنایی کافی ندارند، شرح دهیم. و حرفها و پیشنهادات آنها را هم بشنویم. جلسه امروز خیلی نتایج خوبی داد و تصمیماتی گرفته شد. یکی از خانمهای علاقمند به عرفان و خودشناسی به نام خانم پورسینا تقبل کرد که نشریهای را با موضوع عرفان دربیاورد.
همزمان با این جلسه، در منزل هم کلاس زبان انگلیسی با تدریس خواهر خانمم برقرار بود.
همینطور احمد حبیبی و امین منجزی سری زدند و صحبتهایی شد. حبیبی مایل است کمیسیون کتابخوانی را راه بیاندازد. منجزی هم در خصوص محیط زیست طرحهایی دارد که قرار شد در جلسه ای با اعضای کمیسیون محیط زیست و خانم سلامی مطرح شود.
روزهای پرکاری در پیش داریم.
صبح تا عصر مشغول کارهای متفرقه کانون بودم. عصر مجتبی گهستونی پیشم بود. صحبتهای مفصلی درباره برنامههای آینده شد. از اردوی سه روزهای به شیراز گذاشته بود صحبت کرد. گویا به همه خوش گذشته.
روز پنجشنبه، «استاد ناصر مجرد»، خواننده و پژوهشگر موسیقی و آخرین بازمانده از شاگردان استاد بنان، میهمان ماست. برنامه جمعه هم (افتتاح کمیسیون تربیت بدنی با حضور آقای شاه حسینی) برقرار است...
من اصلا فوتبال نگاه نمیکنم. مثل پدرم. و بر عکس پدر پریسا که خیلی علاقه دارد. عصر که در تاکسی بودم، رادیو، بازی پرسپولیس و یک تیم دیگر را پخش میکرد و راننده هم آنرا تحلیل میکرد. صحبتهایش را بخاطر سپردم و شب در منزل آقای رکنی بازگو کردم و بازی را با آب و تاب تحلیل کردم. همه متعجب شده بودند!!
خدا را شکر که کار ویرایش کتاب شعرم هم تمام شد. این کتاب را همزمان با کتاب "مصدق و مصدقیون" می فرستم برای اخذ مجوز. از امروز کتاب جدیدی را شروع کرده ام با عنوان "الماسهای پیامبر" که مباحث عرفانی و اجتماعی آیین اسلام را در آن تشریح میکنم و به بسیاری مطالبی که کمتر به آنها توجه شده می پردازم. جلد سوم کتاب "دغدغه های انسان آینده نگر" چند روزی است کارش در کتابخانه ملی گیر کرده. امیدوارم در روزهای آینده حل شود. کار نشریه آذرخش (شماره ۵) هم تمام شده و فردا میرود برای چاپ. مجوز کتاب "بزم عارفان" هم مدتی است که صادر شده. از آنجا که قبلا آنرا بدون مجوز برای استفاده داخلی اعضا منتشر کرده بودیم٬ قرار است روی جلد نسخه های باقیمانده که زیاد هم هست٬ برچسب مشخصات مجوز و فیپا را بچسبانیم و به بازار بدهیم. تا تمام شدن این چند صد نسخه٬ نیازی به چاپ مجدد آن نیست.
ظهر سری به پدر زدیم. او مرا با دنیای "فیس بوک" آشنا کرد که برایم دنیای جالبی بود. بسیاری از دوستان قدیم را در آنجا پیدا کردم. پدر چند ماه است که کار با کامپیوتر و اینترنت را شروع کرده و بخاطر پشتکار زیادش در این کار (مثل همه کارها) بسیار پیشرفت کرده و حرفه ای شده ٬ تا جایی که من خیلی چیزها را از ایشان می آموزم.
با پرفسور امین گفتگوی تلفنی داشتم. به همه دوستان سلام رساند. قرار است در همایشی که ۸ آذر در نکوداشت ایشان در سبزوار برگزار میشود٬ مقاله بدهم.
بخاطر آمدن آقای شاه حسینی (جمعه آینده) از خوشحالی در پوست نمی گنجم. هفته بعد از آن هم میزبان دکتر میرعماد الدین فریور مدیرمسئول مجله " شادکامی و موفقیت" هستیم. کارها خیلی خوب پیش می رود و یک نوع تعادل بین جلسات و کارهای انتشاراتی برقرار شده. پیش از این معمولا کفه به یک طرف سنگین تر بود.
فردا تولد امام رضا است. من از دیرباز نسبت به ایشان سمپاتی خاصی داشتم و چند بار به زیارت آستانش مشرف شدهام. قضیهای بود که تابحال جایی ننوشتهام. یادم میآید در سال 75 که مدتی بود مطالعاتم را در عرفان آغاز کرده بودم، بهشدت علاقه داشتم که استادی را پیدا کنم و زیر نظر او به تمرینات معنوی بپردازم. در سفری که به همراه مادرم به مشهد داشتم، 48 ساعت تمام در حرم اقامت داشتم و تقاضایم با مویه و لابه از حضرت این بود که با استادی آشنا شوم. به محض برگشتن به تهران، پسرعمویم کیوان زنگ زد و گفت به یک کلاس خداشناسی میرود و از من خواست به همراه او بروم. خیال کردم یک محفل مذهبی معمولی است. اما در کلاسهای خانم دکتر منیژه دلدار که عرفان را با رویکردی مدرن و امروزی تدریس میکرد، با ابعاد جدیدی از زندگی معنوی آشنا شدم. درباره خانم دلدار شاید در نوشتههای بعدی مفصلتر توضیح بدهم.
حالا بعضی از دوستان سرزنشم میکنند که میگویم از امام رضا مراد گرفتهام و مرا به خرافاتی بودن متهم میکنند. اما من به جدیت معتقدم اگر انسان روی خواستهاش تمرکز کند و به قول عارفان جدید «تجسم خلاق» کند و به تحقق آن ایمان قلبی داشته باشد، میتواند به آن برسد. این مسئله از نظر علمی ثابت شده است و پرفسور فرشاد -پدر متافیزیک علمی ایران- این مسئله را بارها در جلسات کانون توضیح دادهاند.
به هر جهت، میلاد امام رضا را که نزد شیعه و سنی منزلت رفیعی دارد و به واسطه اینکه معروف کرخی شاگرد و حاجب ایشان بوده و بیشتر طریقتهای صوفیه خرقه خود را به معروف کرخی میرسانند، آموزههای امام رضا آبشخور اصلی عارفان تلقی میشود، تبریک میگویم و رباعی زیر از سرودههای خودم را تقدیم دوستان گرامی میکنم:
دل در طلب ضامن آهوست مرا / بر لب همه شب یاحق و یاهوست مرا
امید رهایی ز در اوست مرا / ای وای اگر ره ندهد دوست مرا
